
می خواستم دیگر ننویسم دیگر ذهنم را برای نوشتن درگیر نکنم بگذارم به کارهای خودش برسد، بگذارم با بازی های بی امان این زمانه سرگرم باشد. اما نمی شود، نمی شود که من ساکت باشم و ذهنم را در پستوی قلبم پنهام کنم او نمی خواهد بی کار باشد، می خواهد پرواز کند، بالهای بسته و قفس را دوست ندارد. و حالا می نویسم پروازش می دهم برود بالا، هرچه بالاتر بهتر، برود به اوج آسمان. دلم می خواد همچون باران قطره ای باشد از ابری سیاه، وقتی بغض ابر می شکند آنهم پایین بیاید، ذهنم را می گویم آخر هرچه باشد ذهن من است و باید برگردد و قصه هایش را برایم تعریف کند. او حالا آمده، از دل هما...
ادامه مطلب
جای تاسف داره اما همه چیز نو شده الا خودم همه چیز یه رنگ و بوی دیگه پیدا کرده الا خودم، به خودم که نگاه می کنم برفهایی رو پیدا می کنم که کم کم داره موهام رو می پوشونه، خودم دارم کهنه می شم اما همه چیز داره نو می شه، همیشه فصل پاییز رو دوست داشتم چون نماد کهنه شدنه اما حالا پاییز هم داره نو میشه نمی دونم با این نو شدن چی کار کنم خیلی سخته که همه چیز نو بشه و تو کهنه بشی. غم تلخ یک شکست همیشه آزارم می ده اما حتی شکست هام هم داره نو میشه و خودم کهنه و کهنه و کهنه...
ادامه مطلب