خرید بک لینک
می خواستم دیگر ننویسم دیگر ذهنم را برای نوشتن درگیر نکنم بگذارم به کارهای خودش برسد، بگذارم با بازی های بی امان این زمانه سرگرم باشد. اما نمی شود، نمی شود که من ساکت باشم و ذهنم را در پستوی قلبم پنهام کنم او نمی خواهد بی کار باشد، می خواهد پرواز کند، بالهای بسته و قفس را دوست ندارد. و حالا می نویسم پروازش می دهم برود بالا، هرچه بالاتر بهتر، برود به اوج آسمان. دلم می خواد همچون باران قطره ای باشد از ابری سیاه، وقتی بغض ابر می شکند آنهم پایین بیاید، ذهنم را می گویم آخر هرچه باشد ذهن من است و باید برگردد و قصه هایش را برایم تعریف کند.

او حالا آمده، از دل همان ابر سیاه بغض آلود برایم تعریف می کند که آن بالا، چه زیبا بود. همه چیز کوچک بود و همه چیز آن قدر کوچک بود که می توانستی هرچه را نخواهی نبینی و هرچه را بخواهی ببینی. اما کم کم تفاوت ها آشکار تر شد، آن بالای بالای در دل آن ابر سیاه همه چیز ساده بود همه با هم برابر بودند، اما کم کم همه فرقهای جهان نمایان شد. ذهنم می گفت هرچه پایین می آمدم بیشتر می ترسیدم نه از اینکه شاید به زمین برخورد کنم، ازینکه خود را کوچک میافتم و همه چیز داشت بزرگتر می شد. پایینتر که آمادم فهمیدم من قطره ای بیش نیستم و نا گزیر زمین را لمس خواهم کرد. همه جا سیاه شد حتی سیاه تر از ابر وقتی به زمین خوردم همه با کفشهای خیسشان لهم می کردند و من از ته دل می خواستم باز هم در دل آن ابر سیاه می بودم اما حالا فقط یک ذهن خالیم. یک بی حرف بی فکر، به او گفتم به ابر می گویم شاید تو را باز پذیرد و او لبخند تلخی زد و گفت کدام ابر...

برچسب: و باز هم عشق,و باز هم تنهایی,و باز هم لیلی,و باز هم سکوت,و باز هم شراره حادثه آفريد,و باز هم سلام,رمان و باز هم لیلی,رمان و باز هم ازدواج اجباری,دانلود رمان و باز هم لیلی,دانلود رمان و باز هم ليلي, نویسنده: آرتمیس حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 14:34

صفحه بندی