او حالا آمده، از دل همان ابر سیاه بغض آلود برایم تعریف می کند که آن بالا، چه زیبا بود. همه چیز کوچک بود و همه چیز آن قدر کوچک بود که می توانستی هرچه را نخواهی نبینی و هرچه را بخواهی ببینی. اما کم کم تفاوت ها آشکار تر شد، آن بالای بالای در دل آن ابر سیاه همه چیز ساده بود همه با هم برابر بودند، اما کم کم همه فرقهای جهان نمایان شد. ذهنم می گفت هرچه پایین می آمدم بیشتر می ترسیدم نه از اینکه شاید به زمین برخورد کنم، ازینکه خود را کوچک میافتم و همه چیز داشت بزرگتر می شد. پایینتر که آمادم فهمیدم من قطره ای بیش نیستم و نا گزیر زمین را لمس خواهم کرد. همه جا سیاه شد حتی سیاه تر از ابر وقتی به زمین خوردم همه با کفشهای خیسشان لهم می کردند و من از ته دل می خواستم باز هم در دل آن ابر سیاه می بودم اما حالا فقط یک ذهن خالیم. یک بی حرف بی فکر، به او گفتم به ابر می گویم شاید تو را باز پذیرد و او لبخند تلخی زد و گفت کدام ابر...
برچسب: و باز هم عشق,و باز هم تنهایی,و باز هم لیلی,و باز هم سکوت,و باز هم شراره حادثه آفريد,و باز هم سلام,رمان و باز هم لیلی,رمان و باز هم ازدواج اجباری,دانلود رمان و باز هم لیلی,دانلود رمان و باز هم ليلي,
نویسنده: آرتمیس حکیمی